از كوچه ها گذر نكن اين روزهاي سرد
اينجا كلاه عشق تو افتاد برنگرد
عصمت ندارد اين همه گل پيش چشم تو
اين هرزه رشد غنچه و گل را كه باب كرد
هر واكنش كه جذب نگاه تو مي شود
تب خاله ايست كنج لبان هزار مرد
اين عشق نيست كشتن يك حس ساده است
باور نكن طلوع نگاهي كه نيست زرد
اين واقعيتي است كه بايد يقين كني
وقت حيات نيست در آغاز فصل سرد
از كوچه ها گذر نكني كار بهتريست
اما كلاه عشق تو افتاد برنگرد
14/12/1389
ادامه مطلب...
از شهر كوچ مي كند و قهر مي رود
يك دشت آرزوي من از شهر مي رود
با يك نگاه و يك غزل نيمه كاره حيف
مي ريزد او به ذوق لبم زهر مي رود
انگار شكوه مي كنم اما يقين بدان
بعد از هزار عسر من اين يسر مي رود
نه او كه شيخ و مرشد و مفتي نبود و نيست
اما هزار مولوي دهر مي رود
من در مصاف گريه و خورشيد در غروب
شب در لباس خيس من از نهر مي رود
اينجا نه جاي ماندن او بود و بعد او
يكباره آبرو هم از اين شهر مي رود
7/4/1389
ادامه مطلب...
اين روزها كه هيچ كسي در سكوت نيست
يك خانه مثل خانه ي دل روبروت نيست
حرف حساب زمزمه ي باد ساكن است
وقتي كه دل محافظ يك گفتگوت نيست
در لفت و ليست مانده دل از قحط سال عمر
اي عشق پر بكش كه غزل آبروت نيست
تين تيره گي كه در همه جا قلت مي خورد
از جنس شب خمار ِ لب و تار موت نيست
با حرفهاي كهنه كه حالت عوض نشد
اي را يقين بدان كه نويي روبروت نيست
باغ هزار قفله ي سيب ِ سقوط عشق
اي روزها در هوس يك هبوط نيست
وقتي كه شهر خانه ي صد مار و كژدم است
جايي مناسب تو بجز دشت لوت نيست
ادامه مطلب...
يك خانه مثل خانه ي دل روبروت نيست
حرف حساب زمزمه ي باد ساكن است
وقتي كه دل محافظ يك گفتگوت نيست
در لفت و ليست مانده دل از قحط سال عمر
اي عشق پر بكش كه غزل آبروت نيست
تين تيره گي كه در همه جا قلت مي خورد
از جنس شب خمار ِ لب و تار موت نيست
با حرفهاي كهنه كه حالت عوض نشد
اي را يقين بدان كه نويي روبروت نيست
باغ هزار قفله ي سيب ِ سقوط عشق
اي روزها در هوس يك هبوط نيست
وقتي كه شهر خانه ي صد مار و كژدم است
جايي مناسب تو بجز دشت لوت نيست
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
براي آرميكا دختري كه هنوز نيست ...
اين روزها كه هيچ كسي در سكوت نيست
يك خانه مثل خانه ي دل پيش روت نيست
حرف حساب زمزمه ي باد ساكن است
وقتي كه دل محافظ يك گفتگوت نيست
در لفت و ليست مانده دل از قحط سال عمر
اي عشق پر بكش كه غزل آبروت نيست
اين تيره گي كه در همه جا قلت مي خورد
از جنس شب خمار لب و تار موت نيست
با حرفهاي كهنه كه حالت عوض نشد
اين را يقين بدان كه نوي روبروت نيست
باغ هزار قفله ي سيب ِ سقوط عشق
ايم روزها در هوس يك هبوط نيست
وقتي كه شهر خانه ي صد مار و كژدم است
جايي مناسب تو بجز دشت لوت نيست
2/3/89
ادامه مطلب...
جاده اي نمناك
غژ غژ قدمهاي باغباني فرتوت
رقص برگ هاي زرد پاييزي
اندوه
بادي سرد ،لستخواني را مي تركاند
تا شكوفايي نخواهد ماند
درختان سنگهايي خاموش
سرد
سبدهاي خالي در انتظار
گويي از آمدن افسرده بهار
پيرمرد ؛ ديواري پر كنايه
جاده
تنهايي
سكوت
خواب
زمستان در امتداد افقي سرخ
گياهان در آرزوي بهاري سبز
پرستو ها خواهند خواند
بي باغبان خواهند ماند
ادامه مطلب...
گاهي فرارسيدن خود را نوشته ام
در كوچه ها دميدن خود را نوشته ام
وقتي كه پيچ كوچه به بن بست مي رسد
انگيزه ي رسيدن خود را نوشته ام
گاهي براي سرخي چشمان لاله ها
در حنجره چكيدن خود را نوشته ام
رويا نبوده ليلي و مجنون قصه ها
من قصه ي شنيدن خود را نوشته ام
هر روز باغ شهد لبت را زمانه چيد
من حسرت نچيدن خود را نوشته ام
اين روزها خيال من از خواب مي پرد
روياي پر كشيدن خود را نوشته ام
(( بالا بلند عشوه گر نقش باز من ))
من قصه ي پريدن خود را نوشته ام
١٣٨٨/٣/٢۴
ادامه مطلب...
گاهي فرارسيدن خود را نوشته ام
در كوچه ها دميدن خود را نوشته ام
وقتي كه پيچ كوچه به بن بست مي رسد
انگيزه ي رسيدن خود را نوشته ام
گاهي براي سرخي چشمان لاله ها
در حنجره چكيدن خود را نوشته ام
رويا نبوده ليلي و مجنون قصه ها
من قصه ي شنيدن خود را نوشته ام
هر روز باغ شهد لبت را زمانه چيد
من حسرت نچيدن خود را نوشته ام
اين روزها خيال من از خواب مي پرد
روياي پر كشيدن خود را نوشته ام
(( بالا بلند عشوه گر نقش باز من ))
من قصه ي پريدن خود را نوشته ام
١٣٨٨/٣/٢۴
ادامه مطلب...
![]()
ادامه مطلب...